فتادهایم ز غم روزگار درگرداب


بیار ساقی گلچهره کشتی می ناب

شراب ناب بیاب و بتاب روز جهان


که هست نزد خردمند این جهان چو سراب

اگرنه کار فلک کجروی است داده چرا


بدیده هر شبه بیدار وی به بختم خواب

بجز طراوت رویت ندیدهام در گل


بجز حدیث تو نشنیدهام ز چنگ و رباب

ز بیم غیر بسویش نمیتوان نگریست


ز دیده اشک فشانم که بینمش در آب

نه عیب او است رقیبش ببین که در قرآن


قرین آیهٔ رحمت بود و عید عذاب

بیا بگو که جز اسرار زان لب میگون


که از مشاهده باده بوده مست و خراب